سالی دگر هم گذشت ...
اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم میزنم که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر میشوم . این زندگی من است

١سال دیگر هم گذشت و من هنوز تنهایم...
و در آرزوی شنیدن دوباره ی صدای خنده هایت ...
و چشم به در دوخته برای دیدن دوباره ی نگاهت ...
کاش بودی ...
کاش ...
دلم آروم و قرار نداره ...
تنگ شده واسه دیدن تو ...
...
دعاهای زیر از کتاب سومین جشنواره بینالمللی "دستهای کوچک دعا" است. این جشنواره سه سال است که در تبریز برگزار میشود و دعاهای بچههای دنیا را جمع آوری میکند و برگزیدگان را به تبریزدعوت و به آنها جایزه میدهد..
دعاهایی که میخوانید از بچههای ایران است.
سادگی آرزوهاشونو ببینید!!!!
لطفاآمین بگید:
آرزو دارم سر آمپولها نرم باشد! (تاده نظربیگیان / ۵ ساله)
خدای مهربانم! من در سال جدید از شما میخواهم اگر در شهر ما سیل آمد فوراً من را به ماهی تبدیل کنی! (نسیم حبیبی / ۷ ساله)
ای خدای مهربان! پدر من آرایشگاه دارد. من همیشه برای سلامت بودن او دعا میکنم. از تو میخواهم بازار آرایشگاه او و همه آرایشگاهها را خوب کنی تا بتوانم پول عضویت کانون را از او بگیرم چون وقتی از او پول عضویت کانون را میخواهم میگوید بازار آرایشگاه خوب نیست! (فرشته جبار نژاد ملکی / 11 ساله)
خدای عزیزم! من تا حالا هیچ دعایی نکردم. میتونی لیستت رو نگاه کنی. خدایا ازت میخوام صدای گریه برادر کوچیکم رو کم کنی! (سوسن خاطری / 9 ساله)
خدایا! یک جوری کن یک روز پدرم من را به مسجد ببرد. (کیانمهر رهگوی / 7 ساله)
خدای عزیزم! در سال جدید کمک کن تا مادربزرگم دوباره دندان دربیاورد آخر او دندان مصنوعی دارد! (الناز جهانگیری / 10 ساله)
آرزوی من این است که ای کاش مامان و بابام عیدی من را از من نگیرند. آنها هر سال عیدیهایی را که من جمع میکنم از من میگیرند و به بچه آنهایی میدهند که به من عیدی میدهند! (سحر آذریان / ۹ ساله)
بسم الله الرحمن الرحیم. خدایا! از تو میخواهم که برادرم به سربازی برود و آن را تمام کند. آخه او سرباز فراری است. مادرم هی غصه میخورد و میگوید کی کارت پایان خدمت میگیری؟ (حسن / 8 ساله)
ای خدا! کاش همه مادرها مثل قدیم خودشان نان بپزند من مجبور نباشم در صف نان بایستم!(شاهین روحی / 11 ساله)
خدایا! کاری کن وقتی آدمها میخوان دروغ بگن یادشون بره! (پویا گلپر / 10 ساله)
خدا جون! تو که اینقدر بزرگ هستی چطوری میای خونه ما؟ دعا میکنم در سال جدید به این سؤالم جواب بدی! (پیمان زارعی / 10 ساله)
خدایا! یک برادر تپل به من بده!! (زهره صبورنژاد / 7 ساله)
خدایا! در این لحظه زیبا و عزیز از تو میخواهم که به پدر و مادر همه بچههای تالاسمی پول عطا کنی تا همه ما بتوانیم داروی "اکس جید" را بخیریم و از درد و عذاب سوزن در شبها رها شویم و در خواب شبانهیمان مانند بچههای سالم پروانه بگیریم و از کابوس سوزن رها شویم... (مهسا فرجی / 11 ساله)
دلم میخواهد حتی اگر شوهر کنم خمیر دندان ژلهای بزنم! (روشنک روزبهانی / 8 ساله)
خدایا! شفای مریضها را بده هم چنین شفای من را نیز بده تا مثل همه بازی کنم و هیچکس نگران من نباشد و برای قبول شدن دعا 600 عدد صلوات گفتم ان شاء الله خدا حوصله داشته باشد و شفای همه ما را بدهد. الهی آمین. (مهدی اصلانی / 11 ساله)
خدایا! دست شما درد نکند ما شما را خیلی دوست داریم! (مینا امیری / 8 ساله)
خدایا! تمام بچههای کلاسمان زن داداش دارند از تو میخواهم مرا زن دادش دار کنی! (زهرا فراهانی / 11 ساله)
ای خدای مهربان! من سالهاست آرزو دارم که پدرم یک توپ برایم بخرد اما پدرم بدلیل مشکلات نتوانسته بخرد. مطمئن هستم من امسال به آرزوی خودم میرسم. خدایا دعای مرا قبول کن... (رضا رضائی طومار آغاج / 13 ساله)
ای خدای مهربان! من رستم دستان را خیلی دوست دارم از تو خواهش میکنم کاری کنی که شبی او را در خواب ببینم! (شایان نوری / 9 ساله)
خدایا ماهی مرا زنده نگه دار و اگر مرد پیش خودت نگه دار و ایشالله من بتوانم خدا را بوس کنم و معلممان هم مرا بوس کند!! (امیرحسام سلیمی / 6 ساله)
خدیا! دعا میکنم که در دنیا یک جاروبرقی بزرگ اختراع شود تا دیگر رفتگران خسته نشوند! (فاطمه یارمحمدی / 11 ساله)
ای خدا! من بعضی وقتها یادم میرود به یاد تو باشم ولی خدایا کاش تو همیشه به یاد من بیوفتی و یادت نرود! (شقایق شوقی / 9 ساله)
خدای عزیزم! سلام. من پارسال با دوستم در خونهها را میزدیم و فرار میکردیم. خدایا منو ببخش و اگه مُردم بخاطر این کار منو به جهنم نبر چون من امسال دیگه این کار رو نمیکنم! (دلنیا عبدیپور / 10 ساله)
آرزو دارم بجای این که من به مدرسه بروم مادر و پدرم به مدرسه بروند. آن وقت آنها هم میفهمیدند که مدرسه رفتن چقدر سخت است و این قدر ایراد نمیگرفتند! (هدیه مصدری / 12 ساله)
خدایا مهدکودک از خانه ما آنقدر دور باشد که هر چه برویم، نرسیم. بعد برگردیم خانه با مامان و کیف چاشتم. پاهای من یک دعا دارند آنها کفش پاشنه بلند تلق تلوقی (!) میخوان دعا میکنند بزرگ شوند که قدشان دراز شود! (باران خوارزمیان / 4 ساله)
خدایا! برام یک عروسک بده. خدایا! برای داداشم یک ماشین پلیس بده! (مریم علیزاده / 6 ساله)
خدایا! میخورم بزرگ نمیشم! کمکم کن تا خیلی خیلی بزرگ شوم! (محمد حسین اوستادی / 7 ساله)
خدایا! من دعا میکنم که گاو باشم (!) و شیر بدهم تا از شیر، کره، پنیر و ماست برای خوراک مردم بسازم! (سالار یوسفی / 11 ساله)
من دعا میکنم که خودمان نه، همه مردم جهان در روز قیامت به بهشت بروند. (المیرا بدلی / 11 ساله)
خدای قشنگ سلام! خدایا چرا حیوانات درس نمیخواننداما ما باید هر روز درس بخوانیم؟ در سال جدید دعا میکنم آنها درس بخوانند و ما مثل آنها استراحت کنیم! (نیشتمان وازه / 10 ساله)
اگر دل درد گرفتیم نسل دکترها که آمپول میزنند منقرض شود تا هیچ دکتری نتواند به من آمپول بزند! (عاطفه صفری / 11 ساله)
خدای مهربان! من یک جفت کفش میخواهم بنفش باشد و موقع راه رفتن تق تق کند مرسی خدایا! (رویا میرزاده / 7 ساله)
در یادداشت دبیر جشنواره در ابتدای کتاب نوشته شده:
"هزاران نفر برای باریدن باران دعا میکنند غافل از آنکه خداوند با کودکی است که چکمههایش سوراخ است."
آنچنان زندگی کن گویی که فردا خواهی مرد ، آنچنان بیاموز گویی که تا ابد زنده خواهی ماند . ماهاتما گاندی
تیک ... تاک ...

دنگ...
دنگ...
دنگ...
دنگ...
ساعت چهار بار نواخت ...
می خواهد نیمه شب را اعلام کند...
یا نه ...!
می خواهد عظمتش و قدرتش را ثابت کند ...
عظمتش به خاطر قدرتش و قدرتش به خاطر در پنجه داشتن عمر اشرف مخلوقات است.
....
زمان را می گویم ...
...
می خواهد به آدمی ثابت کند شمارش معکوس عمرش را...
شمارش معکوس
گاه شاد و گاه غمگین
و
غیر از این دو هیچ...
خواسته یا نا خواسته می گذرد...
کاش نگذرد...
کاش بایستد...
کاش به عقب برگردد...
به دوران سادگی ها ...
به دورانی که بزرگترین غمم شکستن نوک مدادم بود...
زندگی
اندوه اوج می گیرد
اندوه افول می کند
و
زندگی در سایه ی افت و خیزی چنین معنی می شود...
بی اندوه
نه تولدی هست
نه مرگی ...
نه سقفی ...
هیچ اتفاقی نیست...
پس باید لحاظش کنیم...
فریادی از پسین دل
هیچ کمکی به هیچ عاشقی نخواهد کرد....
...
امشب ماه با تمام توان می درخشد ...
گوش می دهم ...
تنها صدای بلند سکوت شب است که قار قار کلاغان مزاحم آن را می شکند ...
نگاه می کنم ...
تنها سیاهی کم رنگ و عمیق شب است که روشنایی ماه بازیگوش آن را محو می کند ...
احساس می کنم ...
احساس می کنم غرق شدنم را در افکار نا موزون خیال ، خیال تو ...
فکر می کنم...
فکر می کنم ...
به شب ...
شب سیاه خاموش که اکنون دیگر این دل من است که سکوتش را بر هم می شکند... دل تنگ من که از دوری تو ناله می کند...
فکر می کنم...
به آسمان ...
تنها قدرت یک رنگ جهان ...! او که می بخشد و طلب نمی کند ... او که بزرگیش در افکار کوچک مردمان حقیر نمی گنجد ... او که قطره قطره آب می شود تا دل داغ داغ دیدگان آرام گیرد ...
فکر می کنم ...
به ماه...
ماه بازیگوش که با من قایم باشک بازی می کند و پشت ابرها چشم می گذارد ...
فکر می کنم ...
به تو ...
تو که اکنون دیگر دل به رویاهایت سپرده ای ... تو که مثل شب خاموش ، مثل ماه بازیگوش و مثل آسمان بخشنده ای ...
افکار...
چقدر تنهایی اتاق در این زمان مقدس هویداست ...
اتاق تنهاست و تنهاییش ابعاد نامعلومی دارد ...
ساعت هاست که تنها در این تنهایی غرق شده ام ...
لحظه ای خوابم نبرد ... تمام طول شب را می گویم...
تمام شب در این ابعاد منتهای پاک اندیشیدم ... اندیشیدم به بزرگ شدنم ....
آری رشد می کنم و خود این را حس می کنم...
حس می کنم کش آمدن ذرات روحم را ...
ترس آمیخته با شادی تمام وجودم را فرا گرفته است...
اکنون
گلدسته ها پایان شب را فریاد می کنند...
و او که تمام شب را خواب بوده است بیدار خواهد شد و بخشایشش را آغاز خواهد کرد ...
ا و که با خود روشنایی و گرما به ارمغان می آورد...
آنگاه من می توانم
زندگی کنم...
مادرم روزت مبارک .
و خداوند زن را نمک زندگی آفرید تا مرد را از گندیدگی نجات دهد!

روز زن مبارک !
بدون شرح...




